محمد الريشهري

68

دانشنامه امام مهدى ( ع ) بر پايه قرآن ، حديث و تاريخ ( فارسى )

گفتم : محمّد و موسى . آن گاه گفت : « با نشان ميان خود و ابو محمّد ( امام عسكرى عليه السلام ) چه كردى ؟ » . گفتم : همراهم است . گفت : « آن را برايم بيرون بياور » . انگشترى ( مُهرى ) نيكو را كه روى نگينش ، محمّد و على نوشته بود ، برايش بيرون آوردم و هنگامى كه آن را ديد ، فراوان گريست و ناله سر داد و براى مدّتى دراز اشك ريخت ، در حالى كه مىگفت : « خداوند ، رحمتت كند ، اى ابو محمّد عليه السلام ! امام عادل بودى . فرزند امامان و پدر امام بودى . خداوند ، تو را همراه پدرانت در بهشت برين جاى دهد ! » . سپس گفت : « اى ابو الحسن ! به اقامتگاهت برو و وسايل خود را به اندازهء كفايتت آماده كن تا يك سوم شب برود و دو سوم شب بماند . آن گاه به ما ملحق شو كه به آرزويت مىرسى ، إن شاء اللَّه » . من به سوى اقامتگاهم رفتم و در انديشه بودم تا اين كه وقت فرا رسيد . به اقامتگاهم رسيدم و وسايلم را مرتّب كردم و مَركبم را پيش آوردم و آنها را روى آن نهادم و بر پشتش سوار شدم تا به درّه رسيدم ، كه ديدم آن جوان آن جاست و مىگويد : « خوش آمدى ، اى ابو الحسن ! خوشا به حالت كه به تو اذن [ ملاقات ] داده شد » . او حركت كرد و من نيز همراهىاش كردم و مرا از عرفات و مِنا گذراند تا به پايين قلّهء كوه طائف رسيدم . او به من گفت : « اى ابو الحسن ! فرود آى و آمادهء نماز [ شب ] شو » ، و خود پياده شد [ و نماز خواند ] و هر دو از نماز فارغ شديم . سپس به من گفت : « نماز صبح را بخوان و كوتاه كن » . من نماز را كوتاه خواندم و سلام دادم . او گونه به خاك ساييد و سپس سوار شد و مرا نيز به سوار شدن فرمان داد ، و من سوار شدم . او حركت كرد و من نيز با او حركت كردم تا به قلّه رسيد و گفت : « ببين چيزى ديده مىشود ؟ » .